تبليغاتX
برای تو می نویسم

 سلام بچه ها خوبيد؟

 

فكر شو بكنيد 1 روز ديگه مونده تا سال ديگه.

 

واي چه عاليه.

 

منو خواهرم تصميم گرفتيم شب عيد بزنيم بيرون حالي به حولي ببريم.

 

شما چيكار مي خواين بكنيد؟

 

 راستي الهه و الهام  و بيتا جون وقتيكه اين 3 عكس رو گذاشتم اينجا ديگه

 

 حواسم نبود كه قضيه ي اين عكسارو بگم.

 

حالا براتون ميگم.

 

يه چند روز پيش با دوستام همينجوري گذرمون خورد تو خيابون برق

 

رفتيم توي يه فرعي. يه مغازه ديديم خيلي خوشكل بود. مغازه ي

 

عروسكهاي سنتي و محلي (در واقع صنايع دستي) بود.

 

 واي باورتون نميشه اينقدراين عروسكا خوشكل بودن كه حد و حساب

 

نداشت. قيمتهاش هم خوب و مناسب بود. واقعا از بازار وكيل ارزونتر

 

بود.

 

 مديرش يه خانم تقريبا مسني هست. خيلي خانم مهربونو خوبيه. بايد بياين

 

ببينيد مغازشو. بري توش دست خالي بر نمي گردي.

 

خانمه مي گفت: اين عروسكا رو واسه نمايشگاههاي كانادا، آلمان، دبي و

 

استراليا بردن.

 

هنر كار خودشو به نمايش گذاشته. واقعا اينجور كارا همّت مي خواد.

 

خودشون كارگاه دارن بچه هاي كارگاه براش ميزنن. فقط خودش نظارت

 

مي كنه. بيشتر عروسكاي محلي(قشقايي) و سنتي(قاجاري) درست مي

 

كنن. در كنارش هم زيور آلات سنتي با قيمت بسيار مناسب مي فروشه.

 

من خودم ازش دوتا عروسك دامن كوتاه خريدم با يه سرويس گردنبند.

 

خدايي خيلي همي دستش برام بركت داشت. دستش برام خيلي خير داشت.

 

مغازه اش هم توي يكي از فرعي هاي خيابان برق هست. آهان يادم اومد

 

ذوالانوار غربي صنايع دستي ايمان.

 

اونجا كه رفتم از خانومه اجازه گرفتم كه چندتايي عكس بگيرم واسه

 

وبلاگم. اونم قبول كرد.

 

اينم يه چند نمونه از عكساي اون عروسكاي خوشكله.

 

 2

 

77

 

40

 

22

 

9

 

17

 

3

 

13

 

80

 

60

 

44

 

اينم عكس سفره ي هفت سين هست. مي بينيد چقدر قشنگ تزيين شده.

 

محشره.

 

 سفره عيد

 

توصيه مي كنم حتما بريد اونجا و حالشو ببريد. باور كنيد با دست پر بر

 

مي گرديد.

 

 

عيدتون مبارك. ديگه شايد نيام اينجا حّرافي كنم تا بعد از عيد كه با دست

 

پر بر گردم.

 

باي باي.

 

اينم دعاي پاي سفره. التماس دعا منو فراموش نكنيد.

 

دعاي شب عيد

 

بازم ميگم.

 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز.

 

                            عيدتون مبارك

 

 

 عيدي

 

                     

+ نوشته شده توسط م.باران در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 3:24 |

سلام دوستانم

 

اميدوارم بهتر از قبل باشيد.

 

موضوع  اين هفته اينه:

چرا

يادمه قبلا يه فيلمي ديدم. شايدم شما هم اين فيلم رو ديده

 

باشيد.

13going on 30

 

با شركت:

Jennifer Garner

 

Andy Serkis

 

Christa B.Allen

 

Sam Ball

 

& Suzan Egan

13going on 30

 

Jenna Rink   هم مثل ما ها عاشق يه پسر ديگه ميشه بنام

 

 كريس  اما غافل از اينكه پسر همسايه Matte، كسي كه با

 

 jenna همكلاسيه عاشق jenna هست و روز تولد jenna براش

 

خونه ي رويايي jenna رو درست مي كنه و بهش هديه مي ده و

 

بالاي اون خونه پودري مي ريزه كه روش نوشته بود: اگه از

 

صميم قلب آرزو كني آرزوت حتما برآورده مي شه. اما اون

 

دوستاي jenna  خصوصا تام تام هيچ كادويي براش نياوردن و

 

فقط قصد آزار jenna رو داشتن.

 

اما jenna هميشه يه آرزو داشت. اينكه زودتر از اين سنّ 13

 

سالگي خلاص شه و به سن 30 سالگي برسه. بالاخره روز تولدش Matte

، تام تام و دوستاش و كريس براي جشن تولد Jenna به خونه ي Jenna ميان.

 

 Jenna  خيلي خوشحال بود كه كريس هم اومده. تام تام براي

 

اينكه جو رو اونجور كه مي خواد درست كنه نوار Matte رو بهش

 

ميده كه توي اتاق ديگه اي برقصه و چشماي jenna رو مي بنده

 

و اونو تو كمد مي بره  و بهش مي گه: چشماتو نبايد باز كني

 

تا زماني كه اون شخصي كه دوست داري بياد و چشماتو باز كنه

 

و فكر كن كه چه كسي مي تونه اين كار رو بكنه. مطمئن باش

 

كه كريس اينكارو ميكنه. Jenna هم به حرفش عمل مي كنه

 

وداخل كمد  منتظر كريس مي شينه. اما تام تام دوستاش و

 

كريس رو بر ميداره و مي بره طبقه ي بالا در همين حين كه همه مي

 

رن بالا Matte از راه مي رسه و جويا مي شه كه جه اتفاقي

 

افتاده و تام تام ميگه: Jenna داخل كمد منتظرته و ميره

 

بالا. Matte با تعجب در را باز ميكنه و jenna  رو چشم

 

بسته  مي بينه با ناباوري ميره جلو دو دستاشو مي گيره و

 

jennaبا تصور اينكه كريس هست اسم كريس رو مياره و چشماشو

 

باز مي كنه و Matte رو مي بينه و با اون دعوا مي كنه واون

 

رو از كمد بيرون ميكنه و سرشو به قفسه مي كوبه و اين جمله

 

رو بكرار مي كنه اون هم از صميم قلبش( مي خوام از 13

 

سالگي به 30 سالگي برسم.) و اون پودر جادويي كه Matte روي

 

خونه ريخته بود باعث ميشه كه jenna واقعا به سنّ 30 سالگي

 

برسه.

 

 صبح از خواب بيدار مي شه و شكه مي شه كه خودش رو اينقدر

 

 

بزرگ مي بينه و تازه مي فهمه كه خواسته اش برآورده شده.

 

مردي رو در خونه اش حس مي كنه و از ترس پا به فرار مي

 

زاره و با تام تام به طرف محل كارش حركت مي كنه. حالا

 

  jenna و تام تام در دفتر مجله ي poise كار مي كنند. همون

 

روز آدرس Matte رو پيدا ميكنه و ميره سراغ Matte. Matte هم

 

كمكش مي كنه تا بقيه زندگيش (بعد از روز تولدش تا به

 

امروز) رو به ياد بياره و باز هم كمكش مي كنه تا در مجله

 

بهترين بشه و طرحش از همه بهتر باشه. تام تام از روي حسادتش

 

طرح jenna رو به مجله sparkle مي فروشه و از مجله poise ميره

 

به دفتر مجله ي sparkle. Jenna هم تازه مي فهمه كه تام تام

 

هميشه بهش نارو مي زده و پشت خنجر مي زده.

 

 Matte قرار بود كه بزودي ازدواج كنه و با همسرش به

 

نيويورك برن. Jenna در اين مدتي كه با Matte بود عاشق

 

 Matte شده بود و نمي تونست باور كنه كه با او نباشه.

 

  روز عروسيه Matte هر جور شده خودشو به يه تاكسي مي

 

رسونه تا شايد بتونه رأي Matte رو بزنه و با اون ازدواج

 

كنه. راننده ي تاكسي jenna رو ميشناسه  و خودشو معرفي مي

 

كنه. Jenna هرگز فكر نمي كرد كه روزي كريس رو اينجوري

 

ببينه. فكر كنيد كريس شخص مورد علاقه ي jenna اكنون يك

 

راننده ي تاكسي است. نزديكيهاي محل عروسي، ترافيك ميشه چون

 

قطار مي خواسته از اونجا رد بشه و jenna كه نمي تونست وقت

 

رو از دست بده بدون توجه به حرفاي كريس پول رو بهش مي ده و

 

به طرف محل عروسي مي دوه. خودشو هر جوري كه ميشه به اتاق

 

 Matte مي رسونه و بهش مي گه كه اونو دوست داره دوست داره

 

باهاش ازدواج كنه اما ديگه خيلي دير بود و Matte به

 

نامزدش قول داده بود. فقط براي يادگاري اون خونه اي رو كه

 

روز تولدش بهش هديه داده بود رو بهش مي ده و jenna با چشم

 

گريون از خونه ي Matte ميره يه گوشه ميشينه و گريه مي كنه

 

و از صميم قلبش آرزو مي كنه كه ايكاش اكنون 13 سالش بود.

 

ناگهان بادي مي وزد و پودرها در هوا پخش مي شوند و jenna 

 

 رو به همون سن 13 سالگي، روز تولدش زمانيكه چشم بسته در

 

كمد نشته بود مي برند.

 

 وقتي jenna چشماشو باز مي كنه خودشو در كمد مي بينه خيلي

 

خوشحال ميشه. زمانيكه Matte در رو باز ميكنه Jenna ،

 

 Matte رو صدا مي كنه و مي پره بغلش و اونو مي بوسه

 

 جوريكه Matte با تعجب ميگه: تو هيچوقت اينكارو نكرده

 

 بودي.

 

  بسرعت دست Matte رو مي گيره و مي بره طبقه ي بالا.

 

تام تام رو پله ها با تعجب نگاهشون مي كنه و jenna به اون

 

محل نميزاره و سريع خودشونو به بالا مي رسونن.

 

 بله jenna با لباس سفيد عروسي به همراه Matte از در بيرون

 

ميان و همديگر رو مي بوسن. و با هم زندگي جديد رو شروع مي

 

كنن.

 

 

 من با ديدن اين فيلم، واقعا به ياد همين جمله ي دكتر شريعتي

 

افتادم. باز حالا به jenna فهميد كه چيكار كنه اما شايد من

 

هنوز نفهميدم...

 

+ نوشته شده توسط م.باران در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 3:42 |
4sat

 

فرصت شمار کز این دو روزه منزل

                                               چون بگذرد دیگر نتوان بهم

 

رسیدن.

+ نوشته شده توسط م.باران در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 3:52 |
 

         سلام دوستان عزیزم

انگار کسی نتونسته هنوز پی ببره که جواب سوالم چي ميشه.

 اگه يادتون باشه: سئوال اين بود

             رهاتر از باد چيست؟

و دوستان زيادي جوابهاي زيادي دادن كه هيچكدام جواب سئوال نبود. به هر حال از همكاريتون ممنونم

البته يكي از دوستان (شير نسكافه) تقريبا درست حدس زده بود اما جواب اصلي نبود.

شير نسكافه جون جوابت خيلي خوب بود اما برنده نبودي ولي جواب زيبايي داده بودي. يعني به جواب اشاره كرده بودي اما خود جواب رو نگفته بودي. به هرحال دستت درد نكنه و خسته نباشي.

ديگه احساس كردم بايد جوابه اين سئوال رو بدم.

*سئوال: رهاتر از باد چيست؟

*جواب: عشق.

چرا عشق؟

چون: باد محدوديت داره. از موانع نمي تونه عبور كنه. اما عشق قضيه اش جداست. باد از ديوار نمي تونه رد بشه اما عشق از ديوار بتوني كه سهله از قلب دو آدم هم فراتر مي ره. در مورد ارتباط تله پاتي چقدر مي دونيد. همينقدر مي تونم بگم كه اين كار عشقه. اين عشق هست  كه مي تونه دروازه ها رو بشكنه، از موانع بسيار عظيمي رد بشه و قلب دو انسان رو با وجود مسافتهاي زياد، بهم پيوند بزنه.

چرا كه فقط يك ارتباط عاشقانه مي تونه اين فرايند رو بوجود بياره.

هميشه سبز، موفق، دلخوش و عاشق باشيد و مرسي كه توي جواب اين سئوال همكاري كرديد.

آقاي فرهاد و شير نسكافه شما دو راه گذاشتيد ولي جواب يك كلمه بود. رهاتر از باد دل نيست، چون بالاخره يه جايي مي نشينه. اما عشق پرواز مي كنه. رو سر دل هر كسي مي چرخه. حتي اگه خونشو پيدا كرد بازم، به حركت خودش ادامه مي ده.

رهگذز عزيز مرسي كه توي پيدا كردن جواب كمكم كردي.تقريبا اشاره كردي اما نه به اون شكل. اميدوارم كه هميشه پاينده و سرافراز باشي.

789

 

 

+ نوشته شده توسط م.باران در جمعه 11 اسفند1385 و ساعت 3:10 |
سلام

ببخشید این مدت نیومدم.

مشکلی داشتم که خوب به لطف خدا حل شد.

امروز می خوام یه چیز توپی براتون بزارم.

how to dump ur boyfriend

چطور ميشه دوست از دست پسرمون خلاص شيم؟

به نظر من اين بهترين روش براي خلاص شدن است. نه؟

توجه توجه:***(اين عكس صرفا براي آندسته دوست پسرانيست كه لياقت ندارند، لطفا به ديگران بر نخورد. با تشكر، م.باران)

8

+ نوشته شده توسط م.باران در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 3:22 |
8

 عشق مُرده، ديگه هرگز وجود نخواهد داشت. لااقل ديگه تو قلب من نيست و به خاطره ها پيوست.

 

                                     خدا كنه  هرگز تو قلب شماها نميره.

 

 تاوان این عشق مرده رو کی می ده؟

یعنی بالاخره یه جایی یقه اش گرفته می شه؟

+ نوشته شده توسط م.باران در دوشنبه 7 اسفند1385 و ساعت 2:5 |
  سلام. ببخشید که دوباره این مطلب رو می نویسم. آخه عکسش نیومده بود. گفتم دوبار بنویسم اونم با عکسش.

 بعضي اوقات خوبه عشق رو از زبونه حيوونا ياد بگيريم اونم عشق واقعي . بخدا زشت هم نيست. خيلي هم قشنگه.

نگاه كنيد چطوري اين طفلكي آويزون شده كه به كسي كه دوست داره عشقشو تقديم كنه؟

55

 می بینید حاضر چه سختی رو متحمل بشه که فقط این شاخه گل رو به عزیزش بده؟

 چرا ما آدما اینجوری نیستیم. بخدا عشق مقدسه. این حیوون با اینکه مثله ما بلد نیست  فکر کنه و از خودش اختیاری نداره می بینید چطوری تقدس عشق رو داره نشون می ده.

  تو رو خدا بهم ديگه بگيد همديگرو دوست داريد. چرا ما که خدا به ما اختیار تفکر و حق زندگی داده اینجوری نباشیم.

والا عشق چيز بدي نيست. زيباترين نعمتيِ كه خدا به مخلوقاتش داده.

به گل نگاه كن بدون گلدون تلف مي شه. به كبوترا، گنجشكا، بلبلها نگاه كن بدون همديگه صداشون در نمياد.

 ديروز تو حياط رو صندلي نشسته بودم و تو افكارم غرق بودم كه يه دفعه چه چه قشنگه دو تا بلبل رو شنيدم. خوب نگاه كه كردم ديدم يكيش روي ديوار سمت راستمه اون يكي رو ديوار سمت چپ.

 سمت راستيه يه چيزي مي گفت، سمت چپيه جوابشو مي داد و چقدر زيبا جواب مي داد. آدم رو با چه چهش مست مي كرد.

 خلاصه بعد از حول و حوش ۱۰ دقيقه اي، سمت راستيه پر زد و نشست بغل سمت چپيه و در گوشش شروع كرد به خوندن، اونقدر خوند تا دل بي رحم سمت چپيه به رحم اومد و سرشو آروم گذاشت رو سر سمت راستيه.

  خيلي قشنگ بود. كاشكي اون موقع دوربين دستم بود و از اين لحظه ي به ياد موندني فيلم مي گرفتم و براتون مي گذاشتم شايد دلتون به رحم ميومد و به هم مي گفتيد كه چقدر همديگرو دوست داريد.

                       

                                                 عشق گناه نیست.

+ نوشته شده توسط م.باران در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 1:26 |
 سلام دوستان

مرسي از نظراتتون.

سئوالي كه طرح كردم متأسفانه هيچ برنده اي نداشت. يعني كسي جواب درست رو نداده بود.

                 (رها تر از باد چيست؟)

ع.ر.ق.پ، سلول، بيتا، رواني، سرحال، لالا و نادر مرسي كه تو جواب اين سئوال كمكم كرديد.

اما اين سئوال مي تونه جوابش همه ي اين چيزايي كه گفتيد باشه.

يه فرصت ديگه ميدم اميدوارم يكي بتونه بالاخره در صندوق رو باز كنه.

يه اشاره: به محتواي مطالبي كه در وبلاگم مي نويسم توجه كنيد.

   منظور از رهاتر از باد در اين وبلاگ با توجه به نوشته هاي من چيست؟

من دوست دارم تو از همه سرتر باشي. پس بجنب كه جا نموني.

+ نوشته شده توسط م.باران در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 1:24 |
و اين هم يكي ديگه از شعرام.

نيلوفر

+ نوشته شده توسط م.باران در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 1:3 |

 اينم يكي ديگه از شعراي منه. اميدوارم لذت ببريد.غروب

راستي تو چه اخساسي از غروب داري؟

+ نوشته شده توسط م.باران در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 1:0 |