تبليغاتX
برای تو می نویسم

سلام

 

ببخشيد كه يكم آپم دير شد. مرسي كه من و وبلاگ رو تنها نگذاشتيد و با نظرات خوبتون وبلاگ رو گرم

 

كرديد. واقعا دستتون درد نكنه. مرسي.

 

به درخواست يكي از دوستانم اينبار ميخوام درباره ي يه خاطره بگم. شايد شمايي كه اين خاطره رو ميخونيد

 

در ذهنتون چيزي يادتون بياد، اگه توي اون اتوبوس بوديد. يا شايد يكي از اون ۴نفر باشي.

 

اين بهترين و قشنگترين خاطره ي زندگي منه:

 

  سال ۸۱ من فراگير دانشگاه پيام نور در رشته ي مترجمي زبان انگليسي در شهر فسا ثبت نام كردم و از

 

اين طريق با افراد زيادي آشنا شدم و دوستاي زيادي پيدا كردم. با پگاه، ريحانه و زهرا(شيرين)-خدا رحمتش

 

كنه- دوست شدم. شيرين بزرگتر از من بود، ريحانه  وپگاه كوچيكتر اما هيچوقت احساس نمي كرديم از نظر

 

سنّي زياد از هم تفاوت داريم. ما هر جمعه به فسا ميرفتيم تا سر كلاسهاي فراگير دانشگاه حاضر بشيم. بغير

 

ازپگاه، ريحانه و شيرين با دو تا از پسرهاي كلاسمون كه واقعا بچه هاي خوبي بودند صزفا بخاطر اينكه تو

 

شهر غريبيم و كسي باشه كه هواي ما رو داشته باشه آشنا شديم. . هر هفته جمعه ها هر  تامون ميرفتيم

 

فسا. اين آشنايي بعدا منجر به يه علاقه بين من و يكي از اونا شد كه اگه منه پپه آي كيو ام بالا بود الآن هم

 

شايد باهاش مي تونستم باشم. اون نخ ميداد من خنگ نمي فهميدم. وقتي هم كه بهش علاقه مند شدم كه خيلي

 

دير بود. بگذريم.

 در يكي از رورهاي سرد زمستان8۱، بخاطر 22 ام بهمن 3 روز تعطيلي پشت سرهم داشتيم. جمعه  3

تامون ترمينال مدرس بوديم. پگاه كه نيومد و شيرين هم ساعت 2 رسيد. وحشتناك بود. تا يه اتوبوس ميومد

(چه پوكيده اش چه باكلاسش) مردم حمله ميكردن واسه جا كه سوار شن. به هزار بدبختي بالاخره سوار

ولوو شديم و رفتيم فسا و رفتيم سر كلاسامون. سر كلاس آقاي صالحي من يه نقاشي كشيدم گذاشتم كه

مهدي ببينتش.

khatere

مهدی هم در جواب نوشت: (هر كسي كه اين را كشيده است واقعا پيكاسو بوده است. تبريك مي گويم. قول

مي دهم موقع جشن تولدت يك تابلو برايت هديه بياورم.)

khatere

( من روابطم با مهدي اصلا خوب نبود. مهدي هميشه به ريحانه ميگفت خاله ريحانه، اما خودمونيم جرأت

 

نداشت اسم رو من بزاره).

 

اون روز يه روز خاصي بود هر چي بلا بود سر ما نازل مي شد.بين ساعت 12 تا 2 كلاس نداشتيم و هميشه

 

ميزديم برون يه نهاري بخوريم. منو ريحانه يه پيتزا سر كوچه سفارش داديم و رفتيم دفتر دانشگاه يه كاري

 

داشتيم. وقتي رسيديم سر كوچه كه بريم غذا بخوريم. از تاكسي كه پياده شدم، احساس مي كردم يه چيز خيلي

 

سنگيني رو دارم با خودم ميكشم. هر چي زور ميزدم بي فايده بود يه دفعه برگشتم پشت سرم رو نگاه كردم

 

ديدم ريحانه رو صندلي عقب ولو شده داره هر هر مي خنده. داشتم با تعجب نگاش مي كردم كه پياده شد.

 

خواستم برم اونور خيابون كه بازم همون احساس سنگيني كردم برگشتم ديدم به به، يه طنابي بين من و

 

ريحانه كشيده شده نگو بند كاپشنم چنان ماهرانه رفته بود با دكمه ي مانتوي ريحانه بسته شده بود. شده بود

 

اوضاع خنده. خيلي ضايع شديم ملت رد ميشدن مي خنديدن. خلاصه به هر بدبختي اي كه بود درستش كرديم و

 

رفتيم نهار. از اون موقع تا آخر كلاس مي خنديديم. هر كي هم ميگفت چي شده ما بيشتر مي خنديديم و نمي

 

تونستيم حرف بزنيم. تا6عصر كلاس داشتيم. كلاس صالحي كه تموم شد رفتيم ترمينال. واي نيم دونيد چه خبر

 

بود. جاي سوزن انداختن نبود. اتوبوسا پر از مسافر بودن حتي سواري ها هم رفته بودن. اكثرا هم

 

دانشجوهاي آزاد و سراسری بودن. هر اتوبوسي كه مي رفتيم ملت رو ي بوفه رو صندليهاي اتوبوساي ولوو

 

نشسته بودن. جا نبود كه ما بشينيم. خدا رو شكر مهدي و حسين بودن اگه نبودن بدخت مي شديم. جا كه

 

نداشتيم هيچ بايد تو نمازخونه ي ترمينال مي خوابيديم. 2ساعتي تو ترمينال الاف بوديم. نزديكاي ساعت

 

 8:20بود كه صاحب اتوبوس ولوو ي سفيد رنگي (سيّد كه الآن ولووي آتشي داره) دلش به حال ما كه

 

سرگردون شده بوديم و مثه بد بختا يه گوشه اي نشسته بوديم، سوخت و گفت يه جا داره واسه منو ريحانه و

 

يه جا واسه شيرين و پسرا هم بايد رو پله بشينن. ما چون مي خواستيم پيش هم باشيم قبول نكرديم. خلاصه

 

بنده ي خدا گفت بياييد كنار راننده بشينيد. ما اومديم بالا ديديم صندلي اي نيست جايي نيست. بايد كف اتوبوس

 

مي نشستيم!(تو عمرمون كف اتوبوس ننشسته بوديم) جامون نشد كه شيرين گفت من ميرم عقب تر. رفت

 

كف اتوبوس بين صندليها(راهرو) نشت كه فيلم مزاحم(فكركنم) رو ببينه. من بغل صندلي شوفر كه مهدي ن

 

نشسته بود، بودم ريحانه هم بغل سيّد حسين هم اول نشسته بود كف زمين كنار دنده. قرار بود نوبتي كف

 

زمين بشينيم. نرسيده به امامزاده نوبت من شد. آقا تا نشستم بعد از يه 10 دقيقه اي گفتم دارم پامو از دست

 

مي دم. حسي تو پام نبود. كه ديگه بلند شدم و جا رو درست كرديم. وراحت نشستيم. تا شيراز خاطره و جك

 

ميگفتيم و مي خنديديم.(آخي يادش بخير!) نرسيده به شيراز بوديم كه حسين به دستور مهدي(كه از شيرين

 

دستور گرفته بود) جاش رو عوض كرد اومد نشست كنار من. ريحانه هم رفت كنار مهدي نشست. عجب

 

نشستني ما تا اومديم با هم حرف بزنيم آشنا بشيم با هم. اين دو تا مثل خروس جنگي به جون هم افتادن

 

اومديم جدا شون كنيم كه ما هم اومديم تو جنگ. ملت و راننده از كاراي ما مي خنديدند. آبرومون رفت. شده

 

بويدم اوضاع خنده ي ملت. خلاصه اينقدر تو سر كله ي همديگه زديم تا رسيديم شيراز. خوش بحال ملت چقدر

 

خنديدند از كاراي ما. همين يه كار رو نكرده بوديم(كف اتوبوس نشتن) كه كرديم.

 

وقتي پياده شديم دلمون نمي خواست بريم خونه. ولي اومده بودن دنبالمون.

 

هنوز كه هنوزه  من و ريحانه  اين خاطره رو تو ذهنمون مرور مي كنيم و كلي مي خنديم. يادش بخير.

 

 همه مون از هم جدا شديم. شيرين عزيز كه فوت كرد(خدا رحمتش كنه). همه ي ما بهش مديونيم. كار

 

دوستي پگاه با محمد رو درست كرد نزاشت ما بفهميم. كار منو درست كرد. كار ريحانه هم درست كرد.

 

ريحانه هم كه داره درس مي خ.نه و الآن ازش 6ماهي هست بي خبرم. حسين هم كه زن گرفت.(ان شاء الله

 

خوشبخت بشه) مهدي هم كه اتفاق بدي واسش افتاذ و قرار بود بره آلمان. خيلي ساله كه ازش بي خبريم.

 

خود منم كه اينجام.

 

 

 

دوستان اگه كسي اينجاست و اين خاطره رو يادشه براي من نظر بده و خودشو معرفي كنه.

 

 

ممنون.

 

 

 

 !.........................نظر، نظر يادت نره............................!

+ نوشته شده توسط م.باران در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت 6:41 |