اینبار می خوام یه خاطره دیگه واستون تعریف کنم که ممکنه خنده ![]()
دار باشه ممکنه هم نباشه.
اول اینو بگم که من 5سال و نیم بودم که رفتم کلاس اول. سال 1369 کلاس پنجم
دبستان بودم. خیلی هم شیطون بودم جوری که هیچکی حتی مدیر و معاون و معلمهام
از دست من آرامش نداشتن.![]()
یه بار مامولک می آوردم موش می گرفتم گربه می گرفتم و خلاصه خیلی شر بودم![]()
نه که فقط 5ام اینجوری بودم نه از اول مهد کودک که می رفتم این مدلی بودم تا
پیش دانشگاهی
. دیگه بعدش افتاده شدم. سر سنگین شدم.![]()
بگذریم. سوم دبستان بودم که تازه آموزش و پرورش بفکر یه معلم پرورشی افتاد.
معلم پرورشی ای که واسه دبستان ما انتخاب شده بود خانوم عطاران بود.(من ازش
به شدت متنفر بودم
). یادمه یه بار که داشت پای تخته جیزی می نوشت رفتم دفتر
کلاسی شو خط خطی کردم اونم با خودکار قرمز.
بگذریم.
۵ ام دبستان که بودم یادمه جام بغل دوستم خانوم ح بود.
واسه اینکه بچه + بشم به پیشنهاد مدیر مدرسه جامو عوض کردن رفتم آخرین نیمکت
کنار دوست عزیزم سولماز نشستم. پشت سر سولماز یه بخاری بود که می تونست
بهش تکیه بده اما پشت سر من خالی بود
.
یه بار سر کلاس خانوم عطاران موقع تدریس که همیشه پای تخته چیز می نوشت،
کمرم درد گرفته بود. همیشه هم سر کلاس این خانوم
خواب بودم. آخر سر هم گرفتم
20.
طبق روال همیشه یه کمی خودمو به عقب کشیدم که کمرم دردش کمتر بشه و
بتونم راحت لالا کنم
. چشمتون روز بد نبینه. عقب رفتن همانا و گیر کردن بین
فاصله ی تنگ دیوار تا بخاری، همانا. با اجازه تون خودم اونجا گیر کرده بودم از
اونطرف هم پاهام رفته بود تو آسمون. پا در هوا شده بودم. ![]()
![]()
با سر و صدای من همه بچه ها به طرف من نگاه کردن و تا تونستن
خندیدن
. خانوم عطاران هم با اینکه متوجه مسئله شده بود نامرد نجاتم نداد. خیلی
خوشحال بود که از دستم فعلا راحت شده و می تونه درسش رو بده.. اما من نزاشتم![]()
تا آخر زنگ داد و بیداد میکردم. تا بلاخره آقای کریمی سرایدار مدرسه اومد نجاتم
داد. قسم خوردم مامانمو بیارم که خدمتش برسه. فرداش که مامانمو واسش آوردم
از بد شانسیم با هم دوست شدن و بگو بخند راه انداختن
و انتقام کنسل شد
.
هفته بعد. بخاطر اینکه کارای پرورشی رو انجام نداده بودم یه پا در هوا منو نگه
داشت. بعد از اینکه زنگ خورد و رفت بیرون با گچ سفید بزرگ نوشتم:
خانوم عطاران
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخر است.
(خ) خر رو از اول تخته کشیدم تا آخر تخته تا نوشتم (ر).![]()
بچه های کلاس رفتن لاپرد منو دادن. مدیر و خانوم عطاران واسه تنبیه هم اومدن
منم از ترسم
از مدرسه در رفتم. دو روز بعدش مامانم اومد مدرسه و
(قربونش برم)ازم حمایت کرد و کلی هم باهاشون دعوا کرد. منم با غرور بعد از
دو روز رفتم سر کلاسم
.
اونروز خانوم عطاران جرات نداشت بهم حرفی بزنه اما کارای پرورشی مو ازم
نگرفت از همه گرفت اما از من نگرفت. قسم خوردم حسابش رو برسم
.
اونروز بعد از کلاس، حمله هوایی شد. همه رفتن تو زیر زمین مدرسه پناه گرفتن.
اما من کجا بودم، تو کلاس! داشتم به چادر خانوم عطاران که از ترس جونش
جا گذاشته بود، نگاه می کردم و
نقشه می کشیدم که چطوری ازش انتقام بگیرم.
اگه بگم باورتون نمیشه
چه بلایی سر چادرش در آوردم. وسایلامو جمع کردم و
چادرش رو برداشتم رفتم کنار در زیر زمین که بسته بود و همه بچه ها و پرسنل
مدرسه توش بودن، همونجا پهنش کردم. جوریکه رویه چادرش به سمت کفشهای
رنگارنگ بچه ها و پرسنل باشه تا خوب از اینهمه پستی ای که داشت پاک بشه و
خاکیه خاکی بشه. بعد هم چون زنگ آخر بود رفتم خونه. و هیچکسی هرگز نفهمید
که پهن کردن چادر خانوم عطاران کار من بود![]()
![]()
.
جدا هنوز که هنوزه از دیدن و شنیدن اسم خانوم عطاران اعصابم خط خطی
میشه. هنوز هم ازش به شدت متنفرم. اما عاشق خانوم خلیلی
معلم کلاس پنجم ام
بودم.
امیدوارم هر جا که هست زنده، سالم و پاینده باشه.
الهی آمین.
من از زلزله هم بدتر بودم
. اما حالا هیچی از اون زلزله 800 ریشتری باقی
نمونده. خیلی آروم شدم. خیلی. ![]()
خب امیدوارم از این خاطره ی من خوشتون اومده باشه
.
کجا داری میری.
پس نظرت کو![]()
![]()
![]()
![]()



