خوبید؟ خوشید؟ سلامتین؟
قبل از هر چیزی می خواستم میلاد با
سعادت امام اول ما حضرت علی (ع)، روز پدر و یا روز مرد رو به
همه ی شما دوستای گلم و باباهای دنیا تبریک میگم و آرزوی سلامتی
واسه همه دارم.
واقعا باید هزار تا منو ببخشید که خیلی وقته نیومد. سر نزدم. و از
همه مهمتر به دوستای گلم، بروبچ باحال باغچه ی گلهای ناتمومم
سر نزدم. واقعا معذرت میخوام.معذرت می خوام. ببخشینم. حلالم
کنین. معذرت می خوام. مرسی.![]()
![]()
بعد از کلی آپ نکردن بالاخره امشب تصمیم گرفتم یکی از مطالبی که
توی دفتر شعرام نوشتم و از خودم بقول معروف اختراع کردم
رو
براتون بزارم تو وبلاگ. امیدوارم که خوشتون بیاد. اما قبل از اون از
همه شما خوبان خواهش می کنم وقتی خوندینش، برام نظرتونو
بزارید.
ممنون. و چنانچه این مطلب نظرتونو جلب کرد، خواهش
میکنم که اگه خواستید کپی برداری کنید اسم نویسنده
رو فراموش
نکنید. ممنون از همکاری همه شما ها.![]()
کودک و آینه
از پشت در و دیوار تار گرفته و بسته ی اتاق، کودکی با نگاهی
جستجوگرانه آینه ای را زیر چشمی می پاید. چرا؟ نمی دانم. شاید
آینه راز جستجوی کودک را پنهان کرده بود. چرا بازگو نمی کند؟
کودک بی آنکه لب به سخن بردارد، اخمی کرد. نگاهش خسته و
نومیدانه به گوشه ی اتاق کِس کرد. نه صدایی می آمد نه نگاهی رد
میشد. این چگونه شبی است که مهتاب از حرکت آرام خود ایستاده؟
گردی ماه بر روی رود خشکیده. انگار همه چیز زیر سر این آینه
بیرحم نهفته. چقدر مغرور و خود پسند است. مثل سنگ بیابان می
ماند و بس.
کودک بیچاره در گوشه ای نشسته بود و از سکوت حاکم بر فضا و
سنگدلی این آینه داشت می تکید. با اینهمه باز نوری در دلش هنوز
سو سو میزد که اینگونه با چشمانی نافذ و هوشیار آینه ودورو بر
خود را می پایید. چه لحظه ی دردناکی. زمان نای حرکت نداشت همه
چیز کند شده بود. صدای تپش آدماها شنیده نمیشد.
کودک از صمیم قلب میخواست به آینه کمک کند تا نَفَسَش را رها
سازد اما این آینه آنقدر خودخواه است که بچه را به گریه انداخت.
در این گیرودار، ناگه صدای غرشی برآمد. بله این همان آینه ی بیرحم
بود که در خود تپید. با نقشی ساده از زیستن طلسم خودخواهی خود
را شکست و در نگاه نومیدانه ی بچه نوری منعکس کرد. بالاخره
اشک سوزان کودک کار خود را کرد، نَفَس سرد آینه را شکست.
کودک لبخند بر لب را دیدم که برخاست. انگار که دیگر نمی هراسید
اما از نگاهش فهمیدم که از تپش کند آینه گله مند است....
...دیگر کودک آرام شده بود. انگار که خود را در آن شلوغی پیدا
کرده باشد، با لبخند، مهربانانه بطرف آینه گام برداشت. لبخندی که
آینه تا سالیان دراز آنرا با تن خود گرم کرد و با نگاه گیرایش آنرا
حفظ نمود. چون آن لبخند، خاطره ی کودکی بود که برای آزاد آینه از
بند غرور، رنجش بسیاری متحمل شده بود.
طبلها و کوسها نواختند. کودک رفت و یادش در منو آینه، تا عمر
باقی ماند.
م.باران
پاییز ۷۶
امیدوارو از این متنی که از خودم بود لذت برده باشید. میدونی دوست
دارم نظرتو راجع به متنم بدونم. برام بنویس.
هرچی که به ذهنت میاد رو برام بنویس چون همون چیزی که می
نویسی برای من با ارزشترین نوشته ی دنیاست.
منتظر قلم قشنگتون هستم.![]()
