تبليغاتX
برای تو می نویسم

     سلام دوستان. مرسی که در این مدت مدید غیبت اینجانب، وبلاگ رو با نظرات خوبتون تنها

نگذاشتید. اینبار میخوام یه داستان که الهامی از یهک واقعیت بوده رو براتون بزارم. امیدوارم از

این داستان خوشتون بیاد. بدون نظر رهام نکنینا. مرسی از همه ی شما خوبان

 

 

                                               آدم آهني

 

    پسرك خيلي ناقلا و شيطان بود. با اينكه در كلاس پنجم درس مي خواند امّا قدوقواره اش

به بچه سال اولي ها مي رفت. ريزه ميزه بود.قيافه ي معصوم و مظلومي داشت. هر كسي

كه چشمش به او مي افتاد لُپَش را مي گرفت. امّا پشت آن قيافه زلزله اي نهفته بود. خيلي

شيطان بود. تا از مدرسه به خانه مي آمد آتش بپا مي كرد. از بزرگ و كوچك كسي از دستش

آسايش نداشت. به بمب اتم ميان خانواده و فاميل مشهور شده بود. از ديوار راست بالا مي

رفت.

 

    آرزويِ پسرك اين بود كه يك آدم آهني داشته باشد و هميشه اين مسئله را مطرح    مي

كرد امّا پدرش مخالفت مي كرد و او لجاجت مي كرد و تكاليفش را نمي نوشت و پاي پدر را به

مدرسه باز مي كرد.

 

    دو هفته به همين منوال گذشت تا اينكه او يكروز نقشه ي شومي كشيد و خانواده اش را تا

مرز سكته بُرد. قبلا دكتر بخاطر اندام ظريف پسرك قطره ي آهن تجويز كرده بود و او در يك

فرصت استثنائي وقتي همه ي اعضاي خانواده بيرون بودند اين قطره را تا ذره ي آخر نوش

جان كرد. وقتي همه به خانه آمدند. او يك رژه بسيار جالب در جلويِ ديدگان همه، مي رود.

درست همانند يك آدم آهني راه مي رفت و با مكث مي گفت: «من. يك. آدم. آهني. هستم.»

همراه با گفتارش دستانش را صاف و كشيده با مكث بالا و پايين مي بُرد و قدمهايي كه برمي

داشت نيز همانند عمل دستانش بود. خيلي هماهنگ راه مي رفت. دستانش را تكان مي داد و

حرف مي زد. انگار خودش يه عمر آدم آهني بوده.

 

   همه به محض ديدن او درجا خشكشان زد. پدر كه نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد و مادر

بر سر و صورت خود مي زد و از پسرك مي پرسيد:«پسرم، چي شده؟ كسي بِهِت زده؟ ما كه

نبوديم نخوردي زمين؟» و پسرك در جواب فقط مي گفت:«ديگه. نمي خواد. واسَم. آدم آهني.

بخري. خودم. آدم. آهني ام.» ناگهان از آشپزخانه صداي فرياد خواهر به گوش رسيد. مادر

سراسيمه به طرف آشپزخانه رفت و با ديدن شيشه ي خالي از قطره نزديك بود غش كند.

سريع لباس پوشيده و پسرك را به بيمارستان مي برند. جالب اينجا بود كه دكتر كي

گفت:«اشكالي نداشته كه همه قطره ها رو خورده».

 

    اين ترفند پسرك براي راضي كردن پدر بي فايده بود. تا اينكه عصر همان روز، يكدفعه غيبش

مي زند.اول كسي متوجه غيبتش نشد امّا بعد از گذشت دو ساعت همه براي پيدا كردنش

بسيج شدند. بعد از كلّي تجسس، احتمال دادند كه او از خانه بيرون رفته. يكي از عكسهايش

را همرا با مشخصاتش به كلانتري محل دادند تا او را بيابند امّا متأسفانه قانون اين اجازه را

نمي دهد كه به دنبال شخص گمشده آنهم بعد از دو ساعت غيبت، نيروي پليس تجسس را

آغاز كند. حتما بايد بيست و چهار ساعت از غيبت او گذشته باشد. آنها به كلانتري اكتفا نكرده و

به بيمارستانها، پاركها، خانه ي آشنايان، دوستانش، فاميل و حتي پزشكيِ قانوني سر زدند.

هيچكس نام و نشاني از او نداشت. پدر و مادرش نزديك بود سكته كنند. انگار آب شده بود رفته

بود داخل زمين. هيچكس نمي دانست كه او كجاست. همه خسته و نا اميد به خانه برگشتند.

مادر اشك ريزان با اينكه بي تابي مي كرد به داخل اتاق خود رفته تا لباسهايش را در كمد كه

دَرَش نيمه باز بود بگذارد. اصلا حواس نداشت  بجاي اينكه لباسهايش را در كمد آويزان كند آنها

را مثل برگه ي كاغذ ورق مي زد كه ناگهان چشمانش خشك شد. با وحشت جيغي كشيد.

همه به داخل اتاق آمدند. زبانِ مادر بند آمده بود. او فقط انگشتانِ پا ديده بود. از ترس نمي

دانست چه كاركند.كمد را زيرورو كردند تا جريان را فهميدند. پسرك خسته و نا اميد از داشتن

يك آدم آهني، در كُنج كمد بخواب رفته بود. همه از خنده روده بُر شده بودند، زيرا مادر فكر

وحشتناكي كرده بود. او فكركرده بود پسرك خود را كشته.

 

    فرداي آن روز، پدر براي پسر كوچكش هديه اي آورده بود. هديه اي كه پسرك آنرا سَمبُلِ

شجاعت و مقاومتِ خود در برابر زور دانست. بله پدر با آدم آهني، هديه ي پسرك، بخانه آمد و

لبخندِ گمشده ي پسرش را بعد از گذشت دو هفته بر لبانش، نشاند.

 

                                                        نظرت کو؟

                                             من که ندیدم؟

                           از کی تا حالا بی نظر میزارن میرن؟

+ نوشته شده توسط م.باران در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 4:52 |