دستانم بی حضور تو معنا ندارند...
صدایم بی رنگ و پاهایم از حرکت می ایستند...
سکوتم خون آلود و وجودم کشته میشود.....
هموطن، باور کن سبزی زندگی برازنده ی توست.
پشت دریاها شهریست
که در آن چشمه محبت و امید جوشان است
و مه صمیمیت و آزادی جاریست
هوای آنجا از عشق مرطوبست و خانه ها
گرم و پر حرارت.
فریاد بی عدالتی کنج زندان سرد،
در بند است و مردمش شادند و سلامت.
من اکنون قایقی سبز میسازم و آنرا به آب می اندازم
تا عقربه ی خورشید راهنمایم باشد
و دور خواهم شد از این شهر سیاه و پلید.
به آنجا میروم که میگویند
شهر مردم آزاد و پاک و خوب خداست.
پس همراه من باش
چون حلقه اتحاد امیدوارانه ی ما باعث شکست نا امیدیست.
م.باران
۸۸.۳.۹
به یاد سریال " خانه سبز" میسازیم " ایرانی سبز "
سبز سبزم ریشه دارم در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شادی ام را از خدایم هدیه دارم.
هموطن: رأی شایسته ی تو برنده اصلی بازی قدرت است
نظر بده یادت نره

